خوب یا بد!

راستش در کنار اون همه ترس و بی رمق شدن پاها و ولو شدن ها و شب نخوابیدن ها و از هر صدایی ترسیدن ها و از هر تکانی پریدنها!(حتی تاپ تاپ قلب وقتی که خوابیدی!)

برام خیلی جذاب بود!اگه قول بده خسارت نزنه و جونمون رو بگیره ماهی یه بار می پذیریمش


اتفاقاتی که شنیده شد:
۱-بابایی در شهرستان بودند و فکر کردند که سرشون مثل دو دفعه پیش داره گیج میره!به همین جهت به داخل منزل رفته اند!اما دیده اند که همگی می روند بیرون!
۲-.... تو حموم بوده
۳-منم از پنجره پریدم تو حیاط!
۴-دو تا آبجی هام پس از برخورد با هم نقش بر زمین شدند
۵-مامانی هم معلوم نیست دستش به کجا خورده زخمی شده!
نظرات 16 + ارسال نظر
امیر شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 12:45 ب.ظ http://seawave.blogspot.com

خیلی ترسناک بود...

آرتا شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 01:03 ب.ظ

منم اولش فکر کردم سرم داره گیج میره!!!!

[ بدون نام ] شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 01:47 ب.ظ

بابا خیلی باحال بود من که راحت این خیالم نبود داشتم تلفن صحبت میکردم.!
راستی وبلاگ خیلی باحاله
با تبادل لینک ولوگو موافقی؟

بچه های راک شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 01:48 ب.ظ http://rockboys.blogsky.com

من یادم رفت بگم کیم

زهره شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 02:20 ب.ظ http://zohre.blogsky.com

خودت کجا بودی خانمی؟!!
آبرو همه رو بردی ولی نمی گی که کجا بودی؟حتما از ترس نمی تونستی تکون بخوری.آره؟ نازی سارا جون.
موفق باشی عزیز.
یا حق

طه شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 03:16 ب.ظ http://ourownfamily.blogspot.com

والا من که کلی هیجانی شدم کلی هم کیف کردم! توپ بود! البته بعدش!(البته در حین زلزله که سکته رو زدم!)

مینا شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 03:54 ب.ظ http://safireliman.persianblog.com

پس اینو هم اضافه کن که منم با چادر نماز سفید گلدار با پای برهنه دویدم توی خیابون! ؛)
واقعا ترسیده بودم :)

پابرهنه شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 05:12 ب.ظ http://rahayi55.persianblog.com

اونی که گفتی اصن از بی پولی نبود. راجع به زلزله هم باید بگم که تو کوچه‌ی ما همه وحشت زده پریده بودند بیرون و البته من کوچه نرفتم بلکه از پنجره دیدم. بسیاری از جماعت خواهرمنش هم بدون چادر و مانتو و روسری پریده بودند بیرون و بدون دلیل هیچ جیغ می زدند. در کل من خیلی نترسیدم ولی نمی دونم چرا دستم می لرزید.

الماس شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 06:51 ب.ظ http://diamound.blogsky.com

سلام ممنون که سر زدی
راستی امیر داستان ترسناک نبود تو ترسو هههههه:))

الماس شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 06:53 ب.ظ http://diamound.blogsky.com

اگه قسمت باشه میمیریم دیگه ترس جی مرگ دست خداست

الماس شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 06:55 ب.ظ http://diamound.blogsky.com

من که از خدام بود میمردم همه رفتن بیرون ولی من نرفتم

let me die

پیرمرد خنزرپنزری شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 07:37 ب.ظ

تصور چند تکان ناقابل و بعد سکوت خوش آیند مرگ بهترین تصور من از تکانهای زمین بود که البته مثل خیلی از آرزوهای دیگرم بر باد رفت و ناکام ماند.

م ر ی م شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 08:50 ب.ظ http://shodan.blogsky.com

منم نوشتم چی کار کردم اون موقع ...... اما هنوز می ترسم

حسین یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 05:08 ق.ظ http://www.dhy.persianblog.com

سلام بر سارا خانم عزیز ..... بخدا درگیر امتحانات بچه ها هستیم و الا زود زود بهت سر میزدم ..... من وبلاگتو کامل خونده ام و میخونم ..... امیدوارم موفق باشی

یک روحانی یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 09:45 ق.ظ http://rohani20.persianblog.com

سلام .....خسته نباشید......ما که راحت گرفتیم خوابیدیم......راستی من هم لینک شما را در وبلاکم قرار داد ه ام که دیگه باید آفتابی بشه!!در رابطه با پسر من هم باید بگویم :گوساله تا گاو شود دل صاحبش آب شود!!تا بعد

مهران یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 10:53 ب.ظ http://bobogoal.blogsky.com

سلام .
۱ . لطفا اقای زلزله را بطور خصوصی به محضرتون بپذیرید .
۲ . این بابای دانشمند کی بوده ؟
۳ . آبجی هاتون هم به خودتون رفته اند البته از نظر خونسردی و آرامش .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد