بنام دوست

دوباره خسته‌ام از شعرهای تکراری

تو هم چرا غزل تازه‌ای نمی‌باری

نسیم سبز نگاهت نمی‌وزد بر دل

بگو که از دل تنگم تو نیز بیزاری

ولی حضور تو حس می‌شود درون دلم

و عطر یاد تو در شعرهای من جاری

من خزان زده را با بهار نسبت نیست

به احترام تو روییدنی شدم آری

دوباره تشنه‌ی یک جرعه شعر دیدارم

بیا که از غزل عاشقانه سرشاری

هنوز عکس تو زیباست مثل روز نخست

درون قلب من آری اگرچه ز نگاری

وضو گرفته‌ام امشب برای دیدارت

و خسته از همه دیدارهای تکراری

نظرات 7 + ارسال نظر
خواب چهارشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 11:18 ق.ظ http://www.khab.blogsky.com

سلام... خیلی شعر جالبی بود
به ما هم سر بزن....

همسایه چهارشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 11:53 ق.ظ

مرسیییییی! حظ کردم!
:X

سجاد چهارشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 04:18 ب.ظ http://paknevis.com/weblog

سلام. امیدوارم بیاد وببینیش. موفق باشی

امیر مسعود چهارشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 05:32 ب.ظ http://amirmassoud.blogsky.com

سلام سلام... لطف داری:))

آرتا چهارشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 11:00 ب.ظ

خیلی قشنگ بود

مسافر هتل کالیفرنیا پنج‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 03:12 ق.ظ http://sokote-marg.blogsky.com

سلام سارا جان
امیدوارم هیچ وقت خشته نشی
اما خیلی زیبا بودش
موفق و پیروز باشی

سینا پنج‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 01:42 ب.ظ http://delsinario.blogspot.com

خوب منم خستم!! پس بیاین دیگه نببیسین٬ ما هم خوشحال می شیم!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد