دوباره خستهام از شعرهای تکراری
تو هم چرا غزل تازهای نمیباری
نسیم سبز نگاهت نمیوزد بر دل
بگو که از دل تنگم تو نیز بیزاری
ولی حضور تو حس میشود درون دلم
و عطر یاد تو در شعرهای من جاری
من خزان زده را با بهار نسبت نیست
به احترام تو روییدنی شدم آری
دوباره تشنهی یک جرعه شعر دیدارم
بیا که از غزل عاشقانه سرشاری
هنوز عکس تو زیباست مثل روز نخست
درون قلب من آری اگرچه ز نگاری
وضو گرفتهام امشب برای دیدارت
و خسته از همه دیدارهای تکراری
سلام... خیلی شعر جالبی بود
به ما هم سر بزن....
مرسیییییی! حظ کردم!
:X
سلام. امیدوارم بیاد وببینیش. موفق باشی
سلام سلام... لطف داری:))
خیلی قشنگ بود
سلام سارا جان
امیدوارم هیچ وقت خشته نشی
اما خیلی زیبا بودش
موفق و پیروز باشی
خوب منم خستم!! پس بیاین دیگه نببیسین٬ ما هم خوشحال می شیم!!